X
تبلیغات
ابله نامه

ابله نامه

وقتی شوهر نداشتم خیلی چیزها نداشتم. مثلاً لباس عروس نداشتم، سفرۀ عقد نداشتم، جشن عروسی نداشتم، فیلمبردار و عکاس ویژه نداشتم، به قول ننۀ خدابیامرزم همسر و هم بالین نداشتم -که خیلی بد بود-، پایۀ سفر و خوشگذرانی ویژه نداشتم، خانه ای که بتوانم تویش هرجور دوست دارم لباس بپوشم نداشتم، اصلاً خیلی از لباس هایی را هم که دوست داشتم نداشتم!

عارضم خدمتتان که حتی مشکلات ناجور هم نداشتم. خروپفی که از خواب بیدار و از اتاق بیرونم کند نداشتم، کسی که بروم پشت سرش همه کشوها را ببندم و چراغ ها را خاموش کنم نداشتم، کسی که از دستش حرص و قرص آرام بخش بخورم نداشتم، تازه مادرشوهر هم نداشتم، پدرشوهرو خواهرشوهر و فامیل شوهر نداشتم، شهر و دیار شوهر نداشتم، مسئولیت نداشتم، دعوا و قهر نداشتم، پشیمانی نداشتم، اشک و آه و حسرت هم نداشتم.

حالا بحمدلله همه را دارم. الحق که نعمت های خداوند، یکی از یکی بزرگتر و غیرقابل انکارتر است!

+   92/01/31     ابله خاتون  | 

همسر: نمی دونم چه کار خوبی تو زندگیم کردم که خدا تو رو بهم داد.

من: عزیزم!این پاداش تو نیست.مجازات منه!

+   91/12/15     ابله خاتون  | 

چاق  که باشی همه یک جور دیگر نگاهت می­کنند. خودت هم به خودت یک جور دیگر نگاه می­کنی. با خودت یک جور دیگر رفتار می­کنی. برای خودت چارچوب می­گذاری. گلیمت را کوچک می­کنی و سعی می­کنی پاهای درازت را به زور تویش جا بدهی. بنابراین بخشی از پادردت تقصیر دیگران است. آن مدادهای لاغر مردنی­ که جان می­کَنند یک چند کیلویی به بعضی از جاهایشان اضافه کنند یا از آن مانکن­هایی که هرجا گنده­ای مثل من را می­بینند، با حسن نیّت مزخرف­شان بهش نزدیک می­شوند و گپ را با معرفی دخترخالۀ زیبایشان شروع می­کنند که از قضا خیلی چاق بوده و زیبایی­اش زیر این چاقی پنهان بوده و تنها مانده بوده و سلامتی­اش هم حسابی به خطر افتاده بود. و بالاخره از یک دکتر خوب، یک رژیم عالی گرفته و در مدت تنها یک سال، سی و پنج کیلو وزن کم کرده و حالا یک هلوی خواستنی شده و خواستگارها پشت در خانه­اش صف کشیده­اند.بعد لبخند مزخرفی تحویل آدم می­دهند و دهانشان را به این دو جملۀ نحس باز می­کنند:«راستی عزیزم!من یک متخصص تغذیۀ خیلی خوب می­شناسم.می­خواهی شماره­اش را بهت بدهم؟»

اینجاست که ما گنده­ها دلمان می­خواهد فریاد بزنیم: خفه شو نکبت...

 


ادامه مطلب
+   91/10/04     ابله خاتون  | 

جناب آقای د.م سلامنا فی روحه، روی منبر پیامبر نشسته، دربارۀ یار غارش میگه: «عُمَر خطاب، هم حرامزاده بود و هم ولد زنا!سندش رو هم میذارم جلوتون.»

به فرض که فلانی با سندِ تو حرام زاده، باید بری روی منبر به مردم اینا رو بگی؟حالا ما هیچی! ولی آخه توی مملکتی که پر از سُنّیه...؟
اصلاً از کجا معلوم که خود تو حلال زاده باشی؟ اصلاً من میگم تو هم حرام زاده ای. کی به کیه؟ تازه هپاتیت بی هم داری! سندش رو هم وقتی نشون میدم که تو سند حرام زاده بودن اون بنده خدا رو نشون بدی.والله!

+   91/08/29     ابله خاتون  | 

خشت اول چون نهد معمار کج/با لَقَد، آرام باید ریختش
ورنه حتی بلدوزر هم طفلکی/زورِ تخریب ثریا نیستش

+   91/03/23     ابله خاتون  | 

سال 91 برای ایرانیان:
فروردین:وقتِ عید دینی و حال و حول.
اردیبهشت:بهترین ماه برای سفر به طبیعت.
خرداد:چرت زدن و منگ بودنِ مداوم از هوای بهاری.
تیر:فرار از گرما به سوی ییلاق جات!
مرداد:روزه و غرغر از گرسنگی و تشنگی.(خب نگیر برادرِ من!روزه است.زور که نیست!)
شهریور:ماهِ عروسی و میهمانی.
مهر:شروعِ کار.
آبان:خستگی از کار.(آخه مگه آدم چقدر می تونه کار کنه؟زندگی که همش کار نیست!)
آذر:ماهِ مرگ و میر در راستای عقب انداختنِ عروسی ها.
دی:پایانِ مرگ و میر از شدت سرما.
بهمن:ماهِ تعطیلیِ کار در راستای ابرازِ شادی برای پیروزی انقلاب اسلامی.
اسفند:آماده شدن برای عید دیدنی و حال و حول.

+   91/03/20     ابله خاتون  | 

ایران کشوری است که در آن مردم پس از خستگیِ مفرطِ 3 ماه خوابِ زمستانی، 13 روز خوب استراحت کرده و سپس وارد 3ماه چُرتِ بهاره می شوند تا برای 3ماه تفریح تابستانی آماده گردند.

+   91/01/07     ابله خاتون  | 

خواهرم: این لوله کشیِ گاز ته دریا کار کدوم کشوره؟
بابام: 30تا کشور همکاری می کنن.
خواهرم: ایران چیکار می کنه؟
بابام: مدیریت می کنه.مواظبه که یه وقتی ماهی ها لوله ها رو نخورن

+   90/11/13     ابله خاتون  | 

 امشب، دانشگاه تهران، تالار فردوسی، بزرگداشت هزارۀ شاهنامه.سالن پر است از آدمهای مشتاق و منتظر.دو طرفِ سِن دو عکسِ بزرگ از دو مرد به دیوار زده اند.بلند می شویم.کف می زنیم.سوت می زنیم.چراغ ها خاموش می شوند.تمام تالار تاریک است بجز همان دو عکس و چهرۀ شهرام ناظری که با تار و تنبور و دف و کمانچه ماجرای ضحّاک ستمگر و کاوۀ آهنگر را می خوانَد.

+   90/08/30     ابله خاتون 

اگر تو بمیری، من نمی میرم

کدام گناه بیش از این مرا لایق مرگ می کند؟!

+   90/08/27     ابله خاتون  | 

خانه مینا همیشه تاریک است.می گوید به نور حساسیت دارم.مرده شور ببرد این حساسیتش را.من کور می شوم توی خانه اش.کور می شوم.کر می شوم.لال می شوم.شوهرش رفته ماموریت کاری یک هفته ای.مینا غر می زند.غذا نمی پزد.خانه را تمیز نمی کند.آرایش نمی کند.ظرف ها را نمی شورد.دلتنگی می کند.خانه تاریک است و من کور و کر و لال شده ام.

مینا همیشه از مردها متنفر بود.تظاهر نمی کرد.واقعا حالش از همه مردها بهم می خورد و می گفت که هرگز ازدواج نمی کند.اما یک روز با چشم های سرخ و پر از اشک آمد و گفت:خاک بر سرم شد.بدبخت شدم.من عاشق شدم.»و حالا دوسال و نیم است که ازدواج کرده و وقتی شوهرش نیست زندگیش اینجوری می شود.آدم ها عوض می شوند.مینا عوض شده و من هم.من که زمانی عاشق شده بودم حالا نمی دانم که کی را دوست دارم و کی را دوست ندارم.و اینکه می توانم عاشق کسی باشم یا نه.و اینکه می توانم بقیه عمرم را با یک مرد زندگی کنم یا نه.زندگی ماجرای مضحکی است.

+   90/07/21     ابله خاتون  | 

مسجد شیک شهر ما هر روز مجلس ختم مردم شهر است

مسجد شهر ما پر از اندوه با خوشی،خنده،زندگی قهر است

مسجد شهر ما پر از خون است،بی شباهت به چاه و زندان نیست

در و دیوارهای مسجد ما اخم کرده گرفته خندان نیست

کفتران حیاط مسجد شهر مدتی است بی صدا شده اند

خادمان حقیر مسجد ما چند وقتی است که خدا شده اند!

مسجد شهر تا که ساکت بود،صف به صف در نماز پر می شد

تا صدا در بلندگو پیچید،گوش ها پر،صفوف خالی شد

مسجد ما چقدر تاریک است بی تعارف شبیه گور شده

متولی شکسته حرمت را، پیرمردک خرفت و کور شده

های شیطان بس است زهدِ ریا، برو از خانه خدا گم شو

ای خدا آشتی بکن برگرد متولی کار مردم شو

+   90/07/19     ابله خاتون  | 

علی رفته دیدار با خانواده های شهدا.میگه خانومه میگفت شوهرم نظامی بود.شهید که شد،دفترچه بیمه ی نیروهای مسلح رو ازمون گرفتن،دفترچه بنیاد شهید بهمون دادن.دفترچه بنیاد رو هم که هیچ جا قبول نمیکنن.خودش مریض بود،پسرش بیمار روانی بود،دختر بیست و نه ساله اش هم نرمی استخوان داشت.رفته بنیاد شهید که به کارش رسیدگی کنن.بهش گفتن قانون به ما اجازه نمیده کاری براتون بکنیم.برین دیوان عالی از ما شکایت کنین اونوقت اونا حتما به نفع شما حکم میدن!
میگم:علی آقا!اینا که اینهمه سنگ شهدا رو به سینه میزنن چرا اینجوری میکنن با خونواده هاشون؟چرا دولت بهشون کمک نمیکنه لااقل زنده بمونن؟

میگه:اگه دولت به اینا کمک کنه،اونوقت کی چند میلیارد اختلاس کنه؟
راس میگه ها!تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم!چقدر خنگم من!

+   90/07/06     ابله خاتون  | 

هرچیزی نشانه ای دارد.نشانه دوست داشتن این است که یکوقتهایی بخاطر کسی که دوستش داری کاری بکنی که برایت سخت است یا اصلاْ منطقی نیست.برای اینکه بهش ثابت کنی بعضی وقتها حتی اجازه دارد احمق باشد و در اوج حماقت باز هم دوستش خواهی داشت.
+   90/05/25     ابله خاتون  | 

یکی از دوستام امروز اومده خونه مون میگه:فردا شب با بچه ها دور همیم.من و شوهرم،فلانی و فلانی با شوهراشون خونه فلانی و شوهرش افطاری دعوتیم.وای خاک تو سرم!قرار نبود بهت بگم.ناراحت نشی ها!گفتیم مجردی تو جمع ما سختت میشه،دلت میشکنه.
جان؟؟؟دلم میشکنه؟؟؟
یعنی من واااقعا حرفی واسه گفتن ندارم!خدایا دوستای منو شفا بده!
+   90/05/25     ابله خاتون  | 

تفنگت را زمین بگذار
سرزمین تو را ترک خواهم کرد
نفسی اگر مهلت بدهی
ورنه مرا تسلای بزرگی خواهد بود
اگر به خاکِ خود بسپاری ام
ای دشمن عزیز

+   90/05/23     ابله خاتون  | 

«روز گذشته اولين وزارتخانه جديد دولت متشكل از وزارت مسكن، راه و ارتباطات به تصويب نمايندگان مجلس رسيد.»(ابوذر زمانه،کیهان)

دولت ایران با ادغام سه وزارتخانه مسکن،راه و ترابری و ارتباطات،وزارتخانه «مُسکرات» را تشکیل داد.با این ادغام عالمانه،ایران در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال خودکفا شد.رئیس دولت که خواست نامش فاش نشود،در مصاحبه ای گفت:«ما در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال برای جلسات هیات دولت و میهمانی های دولتی ها دچار مشکل که بحمدلله با ادغام سه وزارتخانه که جدابودنشان تنها باعث اسراف پول بیت المال و افزایش قدرت کنترل و توان انتقادی مجلس به دولت و قلب امام را به درد،این مشکل کاملاً حل و این خود گام دیگری در جهت تسریع روند ماست.» 

+   90/03/12     ابله خاتون  | 

 

جسارتاً جریان انحرافی منتظر امام زمان است.ما منتظر کی باشیم؟

+   90/03/11     ابله خاتون  | 

بدترین نوع عشق(؟)،عشق مشروط است.اندکی نورز،خواهی دانست.
+   90/02/31     ابله خاتون 

    یک مرضی همیشه در من بوده.هروقت کسی عزیزی از دست داده دلم خواسته ازش بپرسم که آیا حاضر بود فلان چیز مهم را که دارد نداشته باشد یا از دست بدهد و بجایش آن عزیزش به زندگی برگردد؟اما هیچوقت از هیچکس نپرسیدم.چون چنین سوالی یا توهین به نظر میاید و یا طرف توی رودربایستی میماند و بد میشود چه راست بگوید چه دروغ.آخر یک وقتهایی آدم با خودش میگوید فلانی زندگیش را کرده بود.آردش را بیخته و الکش را آویخته بود.آماده بود بی آنکه بداند و چرا آدم باید چیزهای خوب زندگیش را بدهد تا کس دیگری که سهم خودش را زندگی کرده و رفته چون باید میرفته،به دنیا برگردد؟ها؟مگر اینکه آن عزیز آنقدر عزیز بوده باشد که بودنش همه چیز  باشد و نبودنش هیچ چیز. که اینهم خب معمولا نمیشود.عزیزترین چیز آدم جان است که اگر وقتی سالم و عاقل و حواس جمع است ازش بپرسی میگوید که آنرا به کسی نمیدهد هرقدر برایش عزیز باشد.چون اینجور که شنیده ام آدم فقط یکبار زندگی میکند.

+   90/02/18     ابله خاتون  | 

توی این شهر بی ریخت،شعر حافظ و چای داغ و کلاس استاد محبوب هم که براه باشد،باز پنجره ها رو به برج میلاد باز میشوند تا یادت نرود که قفس هرقدر هم بزرگ باشد،باز فقط یک قفس بزرگ است.

+   90/02/17     ابله خاتون  | 

 

ـ دوستم داری؟

ـ راستش را بگویم؟

ـ نه.خوبش را.

+   90/02/02     ابله خاتون  | 

پنجشنبه شب،شبکه دو سیما:

_آقای ده نمکی!میگن شما واقعا فیلمساز نیستید!

_نظر اونا برای من مهم نیست.مردم باید بگن.که اگر اینطور بود نمیومدن سینما چند میلیارد تومن پول بدن فیلم منو ببینن.

 

_اصغر آقا!میگن تازگیا هرچی سبزی میارین پلاسیده و بدمزه اس!

_نظر اونا واسه من مهم نیست.اگه بد بود که گوسفندای مش حسین انقدر با لذت نمیخوردنشون.

+   90/01/26     ابله خاتون  | 

عصبانی بود که خدا در قرآن بیشتر خطاب به مردها حرف زده.

گفتم:خدا اگر زن نبود اینهمه مردها را نصیحت نمی کرد.

ـ زن؟اینهمه به مردها حق و حقوق داده!

ـ شاید زن تنهایی بوده!

+   90/01/20     ابله خاتون  | 

پیراهن گلدار پوشیده ام و روسری ام را پشت سرم گره زده ام.گوشه ی حیاط خانه ی کاه گلی ام روی آتش توی تابه ی بزرگی بادمجان های تازه را توی روغن میچرخانم.بوی روغن حیوانی داغ و بادمجان سرخ شده عطر زنانه است.خم میشوم،یک تکه هیزم دیگر میگذارم و آتش را فوت میکنم.بلند میشوم.چشمهای پر از دودم را میمالم و بچه های قد و نیم قد سرخوشم را نگاه میکنم که دارند توی خاک و گل و پهن بالا و پایین می پرند و سعی میکنند به بره ی قهوه ای شان حرف زدن یاد بدهند.آدم بشود که چی؟بگذارید حیوان بماند!

    وسط باغچه ام نشسته ام.سبزی هایم را نوازش میکنم.دلم نمیاید بچینمشان.چشمم به پایین پیراهنم میفتد.پیراهن محبوبم سوخته.عیبی ندارد.پینه اش میکنم.گلدار است.معلوم نمیشود.بچه هایم دارند دعوا میکنند.بزرگه میخواهد فحش یاد بره بدهد و کوچکترها مخالفند.بی تربیت میشود!بی تربیت میشود!برای طفلکانم هنوز زود است که بدانند بعضی وقتها فحش دادن خوب است و دل آدم را آرام می کند.

    کمرم درد میکند.جارو زدن کار سختی نیست.اما بعضی وقتها تمام که میشود دیگر نمیتوانم صاف بایستم.به سختی بلند میشوم.لباس های خشک شده را از روی بند برمیدارم،تا میکنم و میگذارم توی بقچه ها.

    مادرشوهرم آمده خبر بچه ها را بگیرد.زن خوبی است.فقط گاهی کمی با کنایه حرف میزند.خودم را به نشنیدن میزنم.مثل همیشه خیال میکند نفهمیده ام.گوشه ی سوخته ی پیراهنم را توی مشتم میگیرم که نبیند.چای میخورد و میرود.

    شوهرم آمده.بچه ها می نالند که بره ی سفید میخواهند.قهوه ای ها خنگ اند.بچه ها ساکت باشید!بابا خسته است.شام را خورده ایم.سینی را شسته ام.بچه ها گوشه ی خانه خوابشان برده.رختخواب ها را پهن میکنم و یکی یکی شان را میگذارم توی جایشان.شوهرم نمازش را خوانده و دراز کشیده.مادرت سلام رساند.گفت یک سری به ما بزن!چشم هایش بسته است.خسته ام.بسم الله الرحمن...

در زندگی قبلی ام شاید من مادربزرگم بوده ام!

+   90/01/17     ابله خاتون  | 

قرار نیست شما فیلمنامه هایی بنویسید که در آن آدم ها اهل هیچ جا نباشند تا به خاطر دزد،احمق یا بیسواد خواندنشان و یا بخاطر حرف زدن از سطح فکری و فرهنگی پایین شان به قوم و قبیله و مذهب خاصی برنخورد.یک آدم بد یا احمق ممکن است فارس(تهرانی،شمالی،اصفهانی،شیرازی و...)،ترک،کرد،لر یا مسلمان،مسیحی،یهودی و یا زرتشتی باشد.میتواند در پایتخت یا روستایی دور افتاده زندگی کند.یک شهری میتواند در بالا یا پایین شهر ساکن باشد.هرکسی میتواند فقیر یا ثروتمند باشد.و بر اساس هیچکدام از اینها نباید درباره ی شخصیت یک آدم یا ویژگی های غالب یک قوم قضاوت کرد.اما این نباید یک شعار است و واقعیت چیز دیگریست.

     همه ی ما عادت داریم پس از بحث های طولانی درباره ی اقلیت های قومی و مذهبی و دادن نسبت های گوناگون بدانها پیروزمندانه اعلام کنیم که:البته همه جا آدم خوب و بد هست.»اما باز ما هستیم که بدون فکر کردن به عمق معنا یا نتایج احتمالی حرفهایمان در دراز مدت،کویری ها(اصفهانی،یزدی،کرمانی و...)را خسیس،ترک ها،لرها وشمالی ها را ساده لوح و اساساً شهرستانی ها(غیر تهرانی ها)را عقب مانده و امثال آن می نامیم و به گنجینه ی لطیفه های خنده دار و توهین آمیزمان افتخار میکنیم و با بهانه آوردن که «اینها فقط برای خندیدن است و قصد توهین نداریم» تلاش میکنیم تمام ماجرا را توجیه کنیم.درحالیکه هنگام روبرویی با همین افراد لطیفه های زمخت و اهانت آمیز را به خاطر میاوریم و همان لطیفه ها هستند که دانسته و ندانسته بر رفتار ما با آنها تاثیر میگذارند.طوری که در تهران که پایتخت است و محل تجمع مردمی از همه ی اقوام و شهرها،زشت ترین ناسزا واژه ی دهاتی و زشت ترین شوخی ها شوخی های شهرستانی نام گرفته اند و این فاجعه آنقدرعمق یافته که بیشتر غیرتهرانی ها به محض ورود به تهران و آشنایی با جو غالب فرهنگی،به جای تلاش برای تغییر دادن وضعیت که در نهایت به آرامش خودشان خواهد انجامید،به سرعت و بیصدا با جماعت یکرنگ میشوند و چند ماه بعد آنها نیز به مردمی که لهجه ی خاصی دارند،لباس های متفاوت پوشیده اند و در خیابان ها دنبال آدرسی میگردند خواهند خندید و آنها را شهرستانی ها یا دهاتی های بیچاره خواهند نامید و به هرکسی که به این وضعیت اعتراض کند همان برچسب ها را خواهند زد و آنها را مجبور به سکوت و در نتیجه همرنگ شدن با جماعت و یا تحمل رنجی دائمی خواهند کرد.

     این ماجرا من را به یاد داستان آن پادشاهی میاندازد که از ترس احمق جلوه کردن در نظر مردم درمقابل حیله ی خیاط ها سکوت کرد و مدتها شرمندگی برهنه بودن را تحمل کرد وعاقبت معلوم شد که مردم هم مانند او برخلاف آنچه میاندیشیده اند رفتار میکرده اند.

     شکی نیست که سیمای جمهوری اسلامی ایران در این ماجرا مقصر است.با ساختن سریال هایی که در آنها کسانی که از نظر فکری،فرهنگی و سواد فقیر هستند،غیر تهرانی ویا روستایی اند.همانطور که در ابتدای سخن گفته شد،هر آدمی با هر ویژگی منفی به هر حال اهل جایی است و در این بخودی خود اهانتی نیست.اما وقتی طی سالها در بسیاری از سریال های جدی و طنز ،شخصیت های سطح پایین معمولاً از یک قوم یا شهر خاص باشند،آن ویژگی برچسب محکمی بر آن عده ی خاص و آن عده همواره یادآور آن ویژگی خاص نزد عامه مردم خواهند شد.مدتها در سریال های تلویزیون شاهد بودیم که صاحبان شغل های ساده و پایین اجتماعی و آدمهای کم هوشی که باعث سرگرمی و خنده ی تماشاگران میشدند به زبان ترکی حرف میزدند.زبانی که درصد بالایی از جمعیت ایران و حتی بخش بزرگی از مردم تهران به آن سخن میگویند.سپس شوخی با لرها شروع شد و مدتی بعد نوبت به سه استان شمالی رسید.در تعدادی از برنامه ها و سخنرانی ها اقوام غیر فارس را غیور،حافظ مرزهای کشور و امثال اینها میخوانند و آنجا که قرار است مردم سرگرم شوند آن اقوام ویژگیهای جدیدی پیدا میکنند.این سیر همچنان ادامه دارد و از بدبینی ها،بهانه جویی ها و افراط های عده ای از مردم که بگذریم،تلویزیون همیشه بیش از رسانه های دیگر شکایت های فراوانی از مردم منصف در نقاط گوناگون ایران را بدنبال خود دارد و برای جلب رضایت شاکیان تلاشی نمی کند.بخشی از این مشکل را با شعار دادن در همان برنامه های خاص و به همان بهانه ی شوخی بدون  اهانت حل میکند و روال عادی برنامه سازی خود را ادامه میدهد.

    بگذریم از اینکه مدتهاست سینما و تلویزیون در بیشتر برنامه ها تنها وقت مردم را میگیرند و سطح فکر آنها را پایین میاورند.ظاهراً در این اختلاف ها سودی برای بزرگان هست.سرگرم بودن مردم به اختلاف های قومی و مذهبی و تماشا کردن برنامه ها،فیلم ها و سریال هایی که از واقعیات،دور و در روزمرگی غرق شان میکنند،آنها را از توجه به آنچه بزرگان چون به خلوت میروند میکنند باز میدارد.

+   90/01/10     ابله خاتون  | 

بی درد بودن یعنی مثلاً کنار کشتزار کلزا توقف کنی تا با گام های بلند و بی پروا بروی وسط مزرعه ی گل(؟) عکس یادگاری بگیری.

+   90/01/05     ابله خاتون  | 

 

اگه به از دست دادن اعتقاد داشته باشی،خیلی چیزها رو از دست میدی.

اما اگه به از دست دادن اعتقاد نداشته باشی،چیزی به دست نمیاری.

+   89/03/15     ابله خاتون 

یه دوستی داشتم که ماه های عمرش به دو بخش تقسیم میشد.یا دوست پسر داشت و یا دنبال دوست پسر می گشت.اما خیلی بدشانس بود.چون روز تولدش،روز ولنتاین،روز دانشجو،روز زن و خلاصه هر روزی که باید بهش یه هدیه داده میشد،توی اون نیمه دوم ماه قرار میگرفت و حتی یه تبریک خشک و خالی هم نمی شنید.یا قهر بود،یا بهم زده بود.این رفیق بدشانس من هر سال تو همچین روزایی با آه و ناله میگفت:« عید اومد و ما لختیم».

+   89/03/11     ابله خاتون  | 

 

می گویند سرنوشت آدم به نامش بسته است

کاش  مادرم  مرا  تو  می نامید

+   89/02/31     ابله خاتون  |