تبليغاتX
ابله نامه

ابله نامه

 انّا لله و انّا الیه راجعون

ما جوان های انقلابی و بسیجیِ مؤمن و خداترس، ما سربازان امام زمان، ما جوانان تحصیل کرده و پیوند داده شده در حوزه و دانشگاه، بدینوسیله این ماه مصیبت بار را به شما ملت شهید پرور و قهرمان تسلیت گفته و اعلام می کنیم که زین پس درس و شادی و زندگی را رها کرده و این مصیبت بزرگ را پس از هزار و اندی سال، زنده می کنیم.

چرا که در برخی روایات آمده که هرکس در این ماه علم بیاموزد، نادان خواهد مرد؛هرکس ازدواج کند سرنوشتش جدایی خواهد بود؛ هرکس خوراکِ خوش طعم بخورد زخم معده خواهد گرفت؛ هرکس شادی کند اندوهگین خواهد شد و هرکس پیش از خواب لبخند بزند، صبحِ فردا به هیأت بوزینه ای کریه درخواهد آمد.

نیز توصیه شده است که تا آنجا که می توانید اندوهگین باشید و نان و ماست بخورید و ضجّه بزنید و احساس بدبختی کنید!باشد که در آخرت به پاداش این اندوه و بدبختی شاد و سعادتمند شوید.

 

+   90/09/11     ابله خاتون  | 

 امشب، دانشگاه تهران، تالار فردوسی، بزرگداشت هزارۀ شاهنامه.سالن پر است از آدمهای مشتاق و منتظر.دو طرفِ سِن دو عکسِ بزرگ از دو مرد به دیوار زده اند.بلند می شویم.کف می زنیم.سوت می زنیم.چراغ ها خاموش می شوند.تمام تالار تاریک است بجز همان دو عکس و چهرۀ شهرام ناظری که با تار و تنبور و دف و کمانچه ماجرای ضحّاک ستمگر و کاوۀ آهنگر را می خوانَد.

+   90/08/30     ابله خاتون 

اگر تو بمیری، من نمی میرم

کدام گناه بیش از این مرا لایق مرگ می کند؟!

+   90/08/27     ابله خاتون  | 

خانه مینا همیشه تاریک است.می گوید به نور حساسیت دارم.مرده شور ببرد این حساسیتش را.من کور می شوم توی خانه اش.کور می شوم.کر می شوم.لال می شوم.شوهرش رفته ماموریت کاری یک هفته ای.مینا غر می زند.غذا نمی پزد.خانه را تمیز نمی کند.آرایش نمی کند.ظرف ها را نمی شورد.دلتنگی می کند.خانه تاریک است و من کور و کر و لال شده ام.

مینا همیشه از مردها متنفر بود.تظاهر نمی کرد.واقعا حالش از همه مردها بهم می خورد و می گفت که هرگز ازدواج نمی کند.اما یک روز با چشم های سرخ و پر از اشک آمد و گفت:خاک بر سرم شد.بدبخت شدم.من عاشق شدم.»و حالا دوسال و نیم است که ازدواج کرده و وقتی شوهرش نیست زندگیش اینجوری می شود.آدم ها عوض می شوند.مینا عوض شده و من هم.من که زمانی عاشق شده بودم حالا نمی دانم که کی را دوست دارم و کی را دوست ندارم.و اینکه می توانم عاشق کسی باشم یا نه.و اینکه می توانم بقیه عمرم را با یک مرد زندگی کنم یا نه.زندگی ماجرای مضحکی است.

+   90/07/21     ابله خاتون  | 

مسجد شیک شهر ما هر روز مجلس ختم مردم شهر است

مسجد شهر ما پر از اندوه با خوشی،خنده،زندگی قهر است

مسجد شهر ما پر از خون است،بی شباهت به چاه و زندان نیست

در و دیوارهای مسجد ما اخم کرده گرفته خندان نیست

کفتران حیاط مسجد شهر مدتی است بی صدا شده اند

خادمان حقیر مسجد ما چند وقتی است که خدا شده اند!

مسجد شهر تا که ساکت بود،صف به صف در نماز پر می شد

تا صدا در بلندگو پیچید،گوش ها پر،صفوف خالی شد

مسجد ما چقدر تاریک است بی تعارف شبیه گور شده

متولی شکسته حرمت را، پیرمردک خرفت و کور شده

های شیطان بس است زهدِ ریا، برو از خانه خدا گم شو

ای خدا آشتی بکن برگرد متولی کار مردم شو

+   90/07/19     ابله خاتون  | 

علی رفته دیدار با خانواده های شهدا.میگه خانومه میگفت شوهرم نظامی بود.شهید که شد،دفترچه بیمه ی نیروهای مسلح رو ازمون گرفتن،دفترچه بنیاد شهید بهمون دادن.دفترچه بنیاد رو هم که هیچ جا قبول نمیکنن.خودش مریض بود،پسرش بیمار روانی بود،دختر بیست و نه ساله اش هم نرمی استخوان داشت.رفته بنیاد شهید که به کارش رسیدگی کنن.بهش گفتن قانون به ما اجازه نمیده کاری براتون بکنیم.برین دیوان عالی از ما شکایت کنین اونوقت اونا حتما به نفع شما حکم میدن!
میگم:علی آقا!اینا که اینهمه سنگ شهدا رو به سینه میزنن چرا اینجوری میکنن با خونواده هاشون؟چرا دولت بهشون کمک نمیکنه لااقل زنده بمونن؟

میگه:اگه دولت به اینا کمک کنه،اونوقت کی چند میلیارد اختلاس کنه؟
راس میگه ها!تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم!چقدر خنگم من!

+   90/07/06     ابله خاتون  | 

هرچیزی نشانه ای دارد.نشانه دوست داشتن این است که یکوقتهایی بخاطر کسی که دوستش داری کاری بکنی که برایت سخت است یا اصلاْ منطقی نیست.برای اینکه بهش ثابت کنی بعضی وقتها حتی اجازه دارد احمق باشد و در اوج حماقت باز هم دوستش خواهی داشت.
+   90/05/25     ابله خاتون  | 

یکی از دوستام امروز اومده خونه مون میگه:فردا شب با بچه ها دور همیم.من و شوهرم،فلانی و فلانی با شوهراشون خونه فلانی و شوهرش افطاری دعوتیم.وای خاک تو سرم!قرار نبود بهت بگم.ناراحت نشی ها!گفتیم مجردی تو جمع ما سختت میشه،دلت میشکنه.
جان؟؟؟دلم میشکنه؟؟؟
یعنی من واااقعا حرفی واسه گفتن ندارم!خدایا دوستای منو شفا بده!
+   90/05/25     ابله خاتون  | 

تفنگت را زمین بگذار
سرزمین تو را ترک خواهم کرد
نفسی اگر مهلت بدهی
ورنه مرا تسلای بزرگی خواهد بود
اگر به خاکِ خود بسپاری ام
ای دشمن عزیز

+   90/05/23     ابله خاتون  | 

این من لعنتی دارد میان خواستن و نخواستن،میان سنت و مدرنیته له میشود.این من لعنتی خسته شده از این سرگردانی.ازین ترس های بی معنا،ازین خواستن های ظاهرا بیجا.حالم دارد بهم میخورد از خودم.از چیزهایی که از بچگی کرده اند توی مخم.از چیزهایی که اگر توی مخم نبود شاید حالا با آرامش فقط کاری را میکردم که دوست داشتم...و شاید وضعم خیلی بدتر ازین بود.نمیتوانم درست فکر کنم.نمیتوانم افکارم را مرتب کنم.خدایا این من لعنتی ترا نمیبیند اما قلبم باورت دارد.چون به باور داشتنت نیاز دارد تا آرام بگیرد.تا هیچوقت با هیچ مصیبتی ناامید نشود.پس اگر تو خدایی هستی که آدم را شاد و آرام و امیدوار میکند چرا باید از تو بترسم؟چرا میخواهند از تو بترسم حتی اگر اسمش احتیاط یا اطاعت باشد؟

راستش را بخواهی من از تو نمیترسم.از اشتباه کردن میترسم.از احتیاط نکردن میترسم.از رهای رهای رها بودن میترسم.میترسم ظرفیتش را نداشته باشم.میترسم خیلی چیزهای خوب را از دست بدهم.همان چیزهایی را که میدانی دنبالشان میگردم.خدایا من میترسم.خدایا حواست به من هست؟این ترس ها را از من دور کن.کمکم کن.میدانم که هستی.اگر نیستی...یعنی اگر نبودی،حالا دیگر هستی.من با باورم همین حالا آفریدمت.پینوکیوی مهربان من باش و دروغ نگو و بچگی نکن!فقط کمکم کن!

+   90/04/25     ابله خاتون  | 

«روز گذشته اولين وزارتخانه جديد دولت متشكل از وزارت مسكن، راه و ارتباطات به تصويب نمايندگان مجلس رسيد.»(ابوذر زمانه،کیهان)

دولت ایران با ادغام سه وزارتخانه مسکن،راه و ترابری و ارتباطات،وزارتخانه «مُسکرات» را تشکیل داد.با این ادغام عالمانه،ایران در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال خودکفا شد.رئیس دولت که خواست نامش فاش نشود،در مصاحبه ای گفت:«ما در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال برای جلسات هیات دولت و میهمانی های دولتی ها دچار مشکل که بحمدلله با ادغام سه وزارتخانه که جدابودنشان تنها باعث اسراف پول بیت المال و افزایش قدرت کنترل و توان انتقادی مجلس به دولت و قلب امام را به درد،این مشکل کاملاً حل و این خود گام دیگری در جهت تسریع روند ماست.» 

+   90/03/12     ابله خاتون  | 

واژه ها چقدر مظلومند!چه معانی عجیب و غریبی که بر آنها تحمیل میشود و تحمل میکنند!چه بار سنگینی که در طول تاریخ حمل میکنند و دم نمیزنند!چه دردی میکشند!چه رنجی میبرند!واژه ها چقدر مظلومند!

برادر

سال ۱۳۵۸:کسی که در راه سرنگون کردن ظالمان و رسیدن به آزادی و سعادت همراه توست.

۱۳۷۸:کسی که از مادر یا پدری زاییده شده که تو را زاییده اند.

۱۳۸۸:کسی که در مقابل تو می ایستد تا به تو ثابت کند که از سیاست چیزی نمیفهمی و با رای غلطت از دشمنان دین دفاع کرده ای و به این خاطر به تو سیلی میزند و دیگر اهمیتی ندارد که از همان پدر و مادری زاییده شده که تو.

 ۱۳۹۸:شاید دوباره کسی که در راه سرنگون کردن ظالمان و رسیدن به آزادی و سعادت همراه توست.

آزادی

۱۳۵۷:گفتن حرفهایی که باید گفته شود.نقد کردن سران بدون ترس.زندگی آرام هرکسی با هر مرام و عقیده ای.

۱۳۷۸:گفتن حرفهایی که از نظر سران باید گفته شود.نقد کردن سران در خانه،پشت درهای بسته.

۱۳۸۸:نقد کردن ممنوع!گفتن حرفهایی که هیچ ربطی به سران ندارد.

۱۳۹۸:شاید دوباره گفتن حرفهایی که باید گفته شود،نقد کردن سران بدون ترس و زندگی آرام هرکسی با هر مرام و عقیده ای.

دین

۱۳۵۸:روش درست زندگی.مایه آرامش انسان.

۱۳۷۸:روش سخت شدن زندگی.مایه رنج انسان.

۱۳۸۸:بازیچه سران.روش به بند کشیدن انسان.

۱۳۹۸...:به گمانم دیگر نه هرگز مایه آرامش انسان...

+   90/03/12     ابله خاتون 

ـ چرا دختر خانوما رو نیاوردی مریم جون؟عروسی مال همین جووناست دیگه!

ـ آخه خودتون پشت کارت نوشته بودین آقا و بانو!

 

+   90/03/12     ابله خاتون 

 

جسارتاً جریان انحرافی منتظر امام زمان است.ما منتظر کی باشیم؟

+   90/03/11     ابله خاتون  | 

سیگار  قبل  آشتی، سیگار  بعدِ  قهر / سیگار  مثل دوری  تو ،سیگار  مثل  زهر

سیگار  بی ترانه ترین  های های  من / سیگار  جای  خالی  عطرت  برای  من

سیگارهای   پشت هم  آرام   و  بیصدا  /  سیگارهای  بد مزه  و  تلخ   و   آشنا

سیگار یاد بوسه و عشق و نگاه و دست/سیگارهای پشت هم ای کاش مست مست

سیگار ، پشت  پنجره، توی  حیاط، باغ  /  سیگار   مثل   نفت  برای  تنور   داغ

سیگارهای  تلخ  و  دو  لیوان  چای  و  قند / سیگار ـ یادگار مراـ  دود  کن  بخند

+   90/03/07     ابله خاتون 

ـ چرا حرف نمیزنی؟

ـ الان عصبانی هستی.هروقت آروم شدی باهم حرف میزنیم.

ـ ... (تا باهام حرف نزنی آروم نمیشم)

+   90/03/02     ابله خاتون 

بدترین نوع عشق(؟)،عشق مشروط است.اندکی نورز،خواهی دانست.
+   90/02/31     ابله خاتون 

من عاشق کولرم.مخصوصا از نوع گازی اش.مخصوصا اگر توی اتاق خودم باشد.با آن صدای بلند و سرفهایش که هر از گاهی یادت میاورد که دارد جان میکند که گرمای لعنتی تابستان را با آن رطوبت بالا برایت قابل تحمل کند.قابل تحمل بی انصافی است.مطبوع و دوست داشتنی اش میکند.مخصوصا وقتی تمام بعد از ظهر را میخوابی و با صدای تکان خوردن لیوان های چای توی سینی بیدار میشوی.میروی توی هال میبینی مامان و بابا پای تلویزیون پا روی پا انداخته اند و چای میخورند.یا وقتی بابا سفره ناهار را توی اتاق کولردار میاندازد و مامان با خورشت بادمجان و یک ظرف هندوانه وارد میشود.یا وقتی تلویزیون پسربچه های لخت توی استخر را نشان میدهند و تو که از ترس آلودگی استخر رفتن را ترک کرده ای،خودت را با دیدن استخر خنک میکنی.یا وقتی از گرما و شرجی بیرون به اتاقت پناه آورده ای و یک پارچ شربت آلبالو را سر میکشی.

     همه اینها اگر کولر نباشد هیچ است.آن خنکای مطبوع و سرفه های گاه به گاهش که زندگی را شیرین میکند.مخصوصا اگر یک شب گرم دیوانه کننده تا صبح روشن باشد،پتو را بکشی روی سرت،تا صبح اسمس بازی کنی و حرفهای عاشقانه بگویی و بشنوی.کولر که روشن میشود ـ فرقی نمیکند چه فصلی باشد ـ من مثل یک دختر ۱۴ساله رومانتیک میشوم و تا وقتی کولر روشن است میتوانم تا حد مرگ عاشق و شیدا باشم.کاش یک روز این کولر روشن شود و دیگر هیچوقت خدا خاموش نشود!

+   90/02/23     ابله خاتون  | 

ولم کن تهران.نمیشه بخدا.نمیخوام.نیگا نکن مادرم تو بیمارستان زاییدتم و با ماشین آوردنش خونه و تو خونه برق و گاز و تلفن و آب کلردار بوده.همین پنجاه سال قبلش ننه بزرگم از چشمه آب میاورده،رو آتیش هیزم آش میپخته.از دار دنیا همش دوتا پیرهن نخی گل گلی داشته.وقتی کتک میخورده لال میشده.فحش که میشنیده کر میشده.حقشو که میخوردن میمرده و دم نمیزده.

    مگه هفتاد سال چقدره که من بجای نفت گاز بیارم و بجای سجاده تلویزیون؟آزادی بیان اونوقتی که هوو اومد بالاسر ننه ی من مرد!منم هوو میخوام.کاه گل میخوام.منم میخوام صورتم تو تنور بسوزه.میخوام بوی نفت بگیرم تا چراغ خونه مو روشن کنم.درس واسه چیمه وقتی ننم چنتا آیه قرآنو بزور میخوند؟مگه من کی ام؟برم بخدا زود کار بلد میشم.بخدا دیگه از مار و عقرب نمیترسم.بخدا ده دوازده تا پسر میزام.بخدا همونی میشم که ننم بود.ننم تنها بود.ننم نود و سه ساله تنهاست.میخوام تنها باشم.میخوام ننم باشم.میخوام...ولم کن دنیا!میخوام برم...

+   90/02/22     ابله خاتون  | 

العشق والعشق(۱) و ما ادر‌اک مالعشق(۲) ترشح الشّدید الهورمونیّ فی وقت لا مناسب عند عبور شخصٍ عابرٍ بدبختٍ لامخبر شخصاً (۳) وهذا الحس عمیقٌ جدّاً و صاحبُهُ حمیقٌ کثیراً(۴) والله یغفرُهم بسبب شدّة آلامِهم و کثرة صبرهم و خیسی عیونهم و اسفناکی وضعهم والله مع العاشقین(۵)

    اندر مقام عاشقان نزد خدای متعال

+   90/02/22     ابله خاتون 

    یک مرضی همیشه در من بوده.هروقت کسی عزیزی از دست داده دلم خواسته ازش بپرسم که آیا حاضر بود فلان چیز مهم را که دارد نداشته باشد یا از دست بدهد و بجایش آن عزیزش به زندگی برگردد؟اما هیچوقت از هیچکس نپرسیدم.چون چنین سوالی یا توهین به نظر میاید و یا طرف توی رودربایستی میماند و بد میشود چه راست بگوید چه دروغ.آخر یک وقتهایی آدم با خودش میگوید فلانی زندگیش را کرده بود.آردش را بیخته و الکش را آویخته بود.آماده بود بی آنکه بداند و چرا آدم باید چیزهای خوب زندگیش را بدهد تا کس دیگری که سهم خودش را زندگی کرده و رفته چون باید میرفته،به دنیا برگردد؟ها؟مگر اینکه آن عزیز آنقدر عزیز بوده باشد که بودنش همه چیز  باشد و نبودنش هیچ چیز. که اینهم خب معمولا نمیشود.عزیزترین چیز آدم جان است که اگر وقتی سالم و عاقل و حواس جمع است ازش بپرسی میگوید که آنرا به کسی نمیدهد هرقدر برایش عزیز باشد.چون اینجور که شنیده ام آدم فقط یکبار زندگی میکند.

+   90/02/18     ابله خاتون  | 

توی این شهر بی ریخت،شعر حافظ و چای داغ و کلاس استاد محبوب هم که براه باشد،باز پنجره ها رو به برج میلاد باز میشوند تا یادت نرود که قفس هرقدر هم بزرگ باشد،باز فقط یک قفس بزرگ است.

+   90/02/17     ابله خاتون  | 

 

ـ دوستم داری؟

ـ راستش را بگویم؟

ـ نه.خوبش را.

+   90/02/02     ابله خاتون  | 

دیدم توی قبرستان سرد و نمناک ییلاق خودمان هستیم.چند متر آنطرفتر از قبر جد بزرگم درخت انجیلی بزرگی را نشانم میدهد و میگوید: همینجاست.همان جایی که خودت خواسته بودی. و می رود.یادم هست.همان درختی که از بچگی از همان پنجشنبه هایی که می آمدیم اینجا تا مادربزرگ ناهارش را کنار استخوانهای مادرش بخورد عاشقش بودم.انگار تنه های هفت درخت جوان را گیس کرده بودند تا شده بود یکی.آنوقت من نگران بودم که اگر اینهمه موهای این زن توی هواست لابد سرش زیر خاک است و تابحال صد دفعه خفه شده و لابد سر بزرگی هم دارد که اینهمه مو رویش سبز شده!

    گشتی در اطراف میزنم و برمیگردم همانجا کنار قبر می نشینم.یک بوته گل بامچال کنده ام آورده ام که بکارم کنارش که قشنگ بشود.قبر هنوز سنگ ندارد.صدای زوزه شغال و خر خر گراز میاید.میترسم.اما یادم میاید که دیگر هیچ جانداری نمیتواند آزارم بدهد.چقدر خوب!دیگر میتوانم هروقت دلم بخواهد بروم با مهتاب قدم بزنم.میتوانم زیر ستاره ها بایستم نگاهشان کنم و گردنم هم درد نگیرد.دیگر حتی میتوانم دنبال گاوهای کوهی بروم توی دل جنگل جفت گیری شان را تماشا کنم.همیشه دلم خواسته این کار را بکنم.باید چیز جالبی باشد.

    های دختر! برمیگردم.مرد حدوداً پنجاه ساله بی ریختی است که پیراهن کهنه ای پوشیده و ابروهای کوتاه و کم پشتش آشنا بنظر می آید.سلام!من تازه رسیدم.بهم گفتند فعلاً باید اینجا بمانم.و به خانه جدیدم اشاره میکنم.میگوید پس همسایه تازه ام تویی؟_بله ظاهراً...بله؟شما کی هستید مگه؟ _خودت کی هستی؟ _خب راستش تا آنجا که من میدانم این کربلایی یارعلی که اسمش روی سنگ نوشته شده پدر پدربزرگ هایم است. میخندد:خب پس دخترم بالاخره آمد!خیلی وقت است که منتظرم.گفته بودند همسایه میاید.خواهش کردم هم محلی باشد.گفتند فامیل است.اما فکر نمیکردم دخترم را برایم بفرستند.خوشگلی ماشالله»و من میدانم آنوقتها به دخترهای صرفاً سفید و تپل میگفتند خوشگل.پس من این ابروها را از تو به ارث برده ام!

    «حالا تو دختر کدام شان هستی؟»برایش توضیح میدهم که علی که دختر سفید و تپل فلانی را گرفت دخترش را داد به قربانعلی که دختر سبزه و تپل فلانی را گرفت و آنوقت  دختر علی و پسر قربانعلی که دخترعمو و پسرعمو بودند عقد هم شدند و من را زاییدند.خوشش میاید.این قدیمی ها عاشق ازدواج فامیلی اند.«خوب.بقیه چی؟»من هم با ولع،تمام نوه ها و نتیجه ها را برایش نام میبرم و توضیح میدهم که هرکدام الان چندساله اند و چکار میکنند.شکایت دارد.میگوید دخترها چرا شوهر نمیکنند.پسرها چرا زن نمیگیرند.اینها چرا انقدر درس میخوانند.چرا پژمان با اینهمه درسی که خوانده بیکار است.چرا حسین رفته خارج.چرا رضا زنش را طلاق داده.چرا سارا شوهرش را اذیت میکند.هرچی گفته ام آنی از بر شده.عقده های یک عمر 25 ساله را ریختم بیرون.در عمرم اینقدر غیبت نکرده بودم.اما دیگر مثل آنوقتها حرف مردم را که میزنم تنم نمیلرزد.اینجا دیگر از گناه و صواب خبری نیست.

+   90/01/29     ابله خاتون  | 

پنجشنبه شب،شبکه دو سیما:

_آقای ده نمکی!میگن شما واقعا فیلمساز نیستید!

_نظر اونا برای من مهم نیست.مردم باید بگن.که اگر اینطور بود نمیومدن سینما چند میلیارد تومن پول بدن فیلم منو ببینن.

 

_اصغر آقا!میگن تازگیا هرچی سبزی میارین پلاسیده و بدمزه اس!

_نظر اونا واسه من مهم نیست.اگه بد بود که گوسفندای مش حسین انقدر با لذت نمیخوردنشون.

+   90/01/26     ابله خاتون  | 

عصبانی بود که خدا در قرآن بیشتر خطاب به مردها حرف زده.

گفتم:خدا اگر زن نبود اینهمه مردها را نصیحت نمی کرد.

ـ زن؟اینهمه به مردها حق و حقوق داده!

ـ شاید زن تنهایی بوده!

+   90/01/20     ابله خاتون  | 

پیراهن گلدار پوشیده ام و روسری ام را پشت سرم گره زده ام.گوشه ی حیاط خانه ی کاه گلی ام روی آتش توی تابه ی بزرگی بادمجان های تازه را توی روغن میچرخانم.بوی روغن حیوانی داغ و بادمجان سرخ شده عطر زنانه است.خم میشوم،یک تکه هیزم دیگر میگذارم و آتش را فوت میکنم.بلند میشوم.چشمهای پر از دودم را میمالم و بچه های قد و نیم قد سرخوشم را نگاه میکنم که دارند توی خاک و گل و پهن بالا و پایین می پرند و سعی میکنند به بره ی قهوه ای شان حرف زدن یاد بدهند.آدم بشود که چی؟بگذارید حیوان بماند!

    وسط باغچه ام نشسته ام.سبزی هایم را نوازش میکنم.دلم نمیاید بچینمشان.چشمم به پایین پیراهنم میفتد.پیراهن محبوبم سوخته.عیبی ندارد.پینه اش میکنم.گلدار است.معلوم نمیشود.بچه هایم دارند دعوا میکنند.بزرگه میخواهد فحش یاد بره بدهد و کوچکترها مخالفند.بی تربیت میشود!بی تربیت میشود!برای طفلکانم هنوز زود است که بدانند بعضی وقتها فحش دادن خوب است و دل آدم را آرام می کند.

    کمرم درد میکند.جارو زدن کار سختی نیست.اما بعضی وقتها تمام که میشود دیگر نمیتوانم صاف بایستم.به سختی بلند میشوم.لباس های خشک شده را از روی بند برمیدارم،تا میکنم و میگذارم توی بقچه ها.

    مادرشوهرم آمده خبر بچه ها را بگیرد.زن خوبی است.فقط گاهی کمی با کنایه حرف میزند.خودم را به نشنیدن میزنم.مثل همیشه خیال میکند نفهمیده ام.گوشه ی سوخته ی پیراهنم را توی مشتم میگیرم که نبیند.چای میخورد و میرود.

    شوهرم آمده.بچه ها می نالند که بره ی سفید میخواهند.قهوه ای ها خنگ اند.بچه ها ساکت باشید!بابا خسته است.شام را خورده ایم.سینی را شسته ام.بچه ها گوشه ی خانه خوابشان برده.رختخواب ها را پهن میکنم و یکی یکی شان را میگذارم توی جایشان.شوهرم نمازش را خوانده و دراز کشیده.مادرت سلام رساند.گفت یک سری به ما بزن!چشم هایش بسته است.خسته ام.بسم الله الرحمن...

در زندگی قبلی ام شاید من مادربزرگم بوده ام!

+   90/01/17     ابله خاتون  | 

چند کامنت کتبی و شفاهی درباره ی نوشته ی قبلی ام من را وادار کرد که این مطلب را بنویسم.من اساسا معتقدم آدم باید راحت و بدون نگرانی درباره ی قضاوت دیگران حرف بزند.اما خودم را موظف میدانم برای بعضی آدمها بعضی چیزها را توضیح بدهم.

خیلی از مردها از واژه ی فمنیسم استفاده میکنند تا به زنها نسبت افراطی،بی انصاف و یا عقده ای بودن بدهند.اما معنای حرف زدن از رنج های کوچک و بزرگ زنان واقعا این نیست و برای من خیلی عجیب و ناراحت کننده است که دیگران مخصوصا مردها معمولاْ اینرا نمی فهمند و من را فمنیست به معنای افراطی و بی انصاف می خوانند.بهرحال من فمنیست نیستم.

کاملا واضح است که اگر من درباره ی یک زندگی زناشویی دردناک مینویسم معنی اش این نیست که همه زندگی ها را اینطور میدانم یا اینکه هیچ زنی بد نیست یا اینکه خودم هرگز مردی را دوست نداشته ام و اگر داشته ام عذابم داده و عذابش داده ام.یکی از جدی ترین مطالعات من روانشناسی زن و مرد است و قطعا من از آن آدمهایی هستم که دنبال تفاهم اند و نه از آن گروه که دنبال راه پیروزی در دعواهای زن و مرد میگردند.

کاش خواننده ها من را میشناختند و همینطور مردان اطرافم را تا بدانند که من واقعا چطور فکر میکنم،چطور حس میکنم و چطور رفتار میکنم.قصد من از نوشتن همه ی این مطالب زنانه این است که مردها ما زنها را بشناسند و بدانند که چقدر ساده ممکن است قلب ما را بشکنند و یک زندگی عاشقانه را ناخواسته آرام آرام نابود کنند و اینکه چقدر راحت میتوانند ما را هرروز عاشق تر و خوشحال تر و زندگی هایمان را شیرین تر کنند.

احسان جوانمرد تنها کسی بود این را فهمید.هرچند او هم من را فمنیست خواند.اما آنچه او از نوشته ی من فهمید،همان چیزی بود که می خواستم همه بفهمند.دوستان!اگر لحن من آزارتان میدهد شاید مردی باشید که با زنها همانطور که گفتم رفتار میکند و این انتقاد به سختی آزارش داده است.شاید هم...بهرحال این توضیح مهم یکبار برای همیشه بود.خود دانید.

+   90/01/16     ابله خاتون  | 

عاشقش میشی...

صبح با صدای اسمسش بیدار میشی که بهت میگه صبحت بخیر عشق من! به روزایی فکر میکنی که قراره کنار اون باشی.روزایی که قراره با عشق و قدردانی و آرامش بگذره.لبخند میزنی.

باهاش ازدواج میکنی...

صبح با صدای زنگ ساعت بیدار میشی.صدایی که بهت یادآوری میکنه قراره تا روز مرگت لذت خواب صبح رو از خودت دریغ کنی و بلند شی که واسه اون صبحانه حاضر کنی.دلت میخواست یکی دوبارم اون واست صبحانه حاضر کنه.وقتی داری میری بیرون،به این فکر میکنی که شام چی بپزی که اون بگه  مرسی عزیزم.میدونم چقدر واسه آماده کردن این غذا زحمت کشیدی. لبخند میزنی.وقتی خسته و کوفته برمیگردی خونه،به این فکر میکنی که چی بپوشی که اون بهت بگه چقدر خوشگل شدی!شب وقتی میاد خونه فقط میگه:شام چی داریم؟»لبخند میزنی.

باهم میرین سفر...

توی راه یادت میاد که چندتا چیزو خونه جا گذاشتی.با خودت فکر میکنی دنیا که به آخر نرسیده.توی سفر باید آسون گرفت.حالا یه کاریش میکنیم.بهش میگی که چی شده.شوکه میشی از داد زدن یا غرزدن و اخم کردنش که:همیشه همینجوری هستی.حالا باید دوباره برم بخرم.یه بار خواستیم بریم سفر.هی منو تو خرج بنداز کوفتم کن!اه!»قلبت شکسته.اما لبخند میزنی.

دارین میرین عروسی...

دنبال کفشت میگردی.لعنتی!انگار آب شده رفته تو زمین! عصبانی میشه:بیا بریم دیگه!خب حالا یه کفش دیگه بپوش!به جهنم که به لباست نمیاد.حالا کی اونجا تو رو نگاه میکنه که انقدر حساسی؟!عروس از تو خیلی خوشگل تره.» غرورت جریحه دار شده.اما لبخند میزنی.

بچه دار میشین...

بچه ی چند ماهه ات داره جیغ میزنه و گریه میکنه.شب مهمون دارین.داری شام درست میکنی.عزیزم میشه بیای نیم ساعت این بچه رو نگه داری؟غذام داره میسوزه.دیوونه م کرد بس که جیغ زد.از ازدواج کردن و بچه دار شدن پشیمون میشی وقتی میگه:مگه نمیبینی دارم فوتبال نیگا میکنم؟یه روزم که نمیرم سر کار نمیذاری آرامش داشته باشم.

اگه بمونی میپوسی.اگه جدا بشی،تنها میمونی و تنهایی تو رو میترسونه.شایدم...نه.برای تو شاید دیگه ای وجود نداره انگار.تو موندن و پوسیدن رو انتخاب میکنی و هر شب وقتی داری میز شام رو می چینی،توی تلویزیون یه آقایی داره میگه:زن مقام رفیعی دارد.از دامن زن است که مرد به معراج میرود»و تو فقط لبخند میزنی!

گاهی فکر میکنم زن بدنیا اومدن،بدترین اتفاقیه که ممکنه واسه یه موجود زنده بیافته.

+   90/01/11     ابله خاتون  | 

قرار نیست شما فیلمنامه هایی بنویسید که در آن آدم ها اهل هیچ جا نباشند تا به خاطر دزد،احمق یا بیسواد خواندنشان و یا بخاطر حرف زدن از سطح فکری و فرهنگی پایین شان به قوم و قبیله و مذهب خاصی برنخورد.یک آدم بد یا احمق ممکن است فارس(تهرانی،شمالی،اصفهانی،شیرازی و...)،ترک،کرد،لر یا مسلمان،مسیحی،یهودی و یا زرتشتی باشد.میتواند در پایتخت یا روستایی دور افتاده زندگی کند.یک شهری میتواند در بالا یا پایین شهر ساکن باشد.هرکسی میتواند فقیر یا ثروتمند باشد.و بر اساس هیچکدام از اینها نباید درباره ی شخصیت یک آدم یا ویژگی های غالب یک قوم قضاوت کرد.اما این نباید یک شعار است و واقعیت چیز دیگریست.

     همه ی ما عادت داریم پس از بحث های طولانی درباره ی اقلیت های قومی و مذهبی و دادن نسبت های گوناگون بدانها پیروزمندانه اعلام کنیم که:البته همه جا آدم خوب و بد هست.»اما باز ما هستیم که بدون فکر کردن به عمق معنا یا نتایج احتمالی حرفهایمان در دراز مدت،کویری ها(اصفهانی،یزدی،کرمانی و...)را خسیس،ترک ها،لرها وشمالی ها را ساده لوح و اساساً شهرستانی ها(غیر تهرانی ها)را عقب مانده و امثال آن می نامیم و به گنجینه ی لطیفه های خنده دار و توهین آمیزمان افتخار میکنیم و با بهانه آوردن که «اینها فقط برای خندیدن است و قصد توهین نداریم» تلاش میکنیم تمام ماجرا را توجیه کنیم.درحالیکه هنگام روبرویی با همین افراد لطیفه های زمخت و اهانت آمیز را به خاطر میاوریم و همان لطیفه ها هستند که دانسته و ندانسته بر رفتار ما با آنها تاثیر میگذارند.طوری که در تهران که پایتخت است و محل تجمع مردمی از همه ی اقوام و شهرها،زشت ترین ناسزا واژه ی دهاتی و زشت ترین شوخی ها شوخی های شهرستانی نام گرفته اند و این فاجعه آنقدرعمق یافته که بیشتر غیرتهرانی ها به محض ورود به تهران و آشنایی با جو غالب فرهنگی،به جای تلاش برای تغییر دادن وضعیت که در نهایت به آرامش خودشان خواهد انجامید،به سرعت و بیصدا با جماعت یکرنگ میشوند و چند ماه بعد آنها نیز به مردمی که لهجه ی خاصی دارند،لباس های متفاوت پوشیده اند و در خیابان ها دنبال آدرسی میگردند خواهند خندید و آنها را شهرستانی ها یا دهاتی های بیچاره خواهند نامید و به هرکسی که به این وضعیت اعتراض کند همان برچسب ها را خواهند زد و آنها را مجبور به سکوت و در نتیجه همرنگ شدن با جماعت و یا تحمل رنجی دائمی خواهند کرد.

     این ماجرا من را به یاد داستان آن پادشاهی میاندازد که از ترس احمق جلوه کردن در نظر مردم درمقابل حیله ی خیاط ها سکوت کرد و مدتها شرمندگی برهنه بودن را تحمل کرد وعاقبت معلوم شد که مردم هم مانند او برخلاف آنچه میاندیشیده اند رفتار میکرده اند.

     شکی نیست که سیمای جمهوری اسلامی ایران در این ماجرا مقصر است.با ساختن سریال هایی که در آنها کسانی که از نظر فکری،فرهنگی و سواد فقیر هستند،غیر تهرانی ویا روستایی اند.همانطور که در ابتدای سخن گفته شد،هر آدمی با هر ویژگی منفی به هر حال اهل جایی است و در این بخودی خود اهانتی نیست.اما وقتی طی سالها در بسیاری از سریال های جدی و طنز ،شخصیت های سطح پایین معمولاً از یک قوم یا شهر خاص باشند،آن ویژگی برچسب محکمی بر آن عده ی خاص و آن عده همواره یادآور آن ویژگی خاص نزد عامه مردم خواهند شد.مدتها در سریال های تلویزیون شاهد بودیم که صاحبان شغل های ساده و پایین اجتماعی و آدمهای کم هوشی که باعث سرگرمی و خنده ی تماشاگران میشدند به زبان ترکی حرف میزدند.زبانی که درصد بالایی از جمعیت ایران و حتی بخش بزرگی از مردم تهران به آن سخن میگویند.سپس شوخی با لرها شروع شد و مدتی بعد نوبت به سه استان شمالی رسید.در تعدادی از برنامه ها و سخنرانی ها اقوام غیر فارس را غیور،حافظ مرزهای کشور و امثال اینها میخوانند و آنجا که قرار است مردم سرگرم شوند آن اقوام ویژگیهای جدیدی پیدا میکنند.این سیر همچنان ادامه دارد و از بدبینی ها،بهانه جویی ها و افراط های عده ای از مردم که بگذریم،تلویزیون همیشه بیش از رسانه های دیگر شکایت های فراوانی از مردم منصف در نقاط گوناگون ایران را بدنبال خود دارد و برای جلب رضایت شاکیان تلاشی نمی کند.بخشی از این مشکل را با شعار دادن در همان برنامه های خاص و به همان بهانه ی شوخی بدون  اهانت حل میکند و روال عادی برنامه سازی خود را ادامه میدهد.

    بگذریم از اینکه مدتهاست سینما و تلویزیون در بیشتر برنامه ها تنها وقت مردم را میگیرند و سطح فکر آنها را پایین میاورند.ظاهراً در این اختلاف ها سودی برای بزرگان هست.سرگرم بودن مردم به اختلاف های قومی و مذهبی و تماشا کردن برنامه ها،فیلم ها و سریال هایی که از واقعیات،دور و در روزمرگی غرق شان میکنند،آنها را از توجه به آنچه بزرگان چون به خلوت میروند میکنند باز میدارد.

+   90/01/10     ابله خاتون  |