ابله نامه

یک جوان امریکایی، بعد از خلع سلاح کردن یک مهاجم، مورد قدردانی مردم قرار گرفت.این اتفاق فقط چند روز قبل از ازدواج این پسر و نامزدش افتاد. مردم برای تشکر، همۀ وسایل مورد نیاز این زوج رو خریدن. در فیس بوک هم صفحه ای برای جمع آوری پول ماه عسلشون راه اندازی شد. مبلغ مورد نیاز 5هزار دلار اعلام شد.اما در کمتر از دو روز(تا17خرداد) بیش از 8هزار دلار به این زوج هدیه شد.

حالا اگر این عمل شجاعانه در ایران انجام شده بود...؟احتمالاً:

1.عده ای در شبکه های اجتماعی ازش تشکر می کردن.

2.میاوردنش توی شبکه های سراسری تلویزیون و بهش لوح تقدیر می دادن به رسم یادبود!

3.با مادرش مصاحبه می کردن و می پرسیدن که چطور همچین پسری بزرگ کرده و اون هم می گفت که اصلاً پسرش از بچگی، دائم داشت گربه ها و دختربچه های توی کوچه رو نجات می داد و فقط وقت نماز برمی گشت خونه.

4.مادرها واسش دعای خیر می کردن.

5.عده ای می گفتن اگه بهش پول بدیم،جنبۀ انسانی قضیه فراموش میشه.

6.عده ای می گفتن اگه بهش پول بدیم،از فردا اوباش توی خیابون نمایش قاتل و قهرمان راه میندازن که پول بچاپن از مردم.(که خب احتمالش زیاده!)

7.روز تولدش رو «روز شکوفاییِ تخمِ اقاقیای اسلام» نامگذاری می کردن.

8.عده ای می گفتن این پدرسوخته خودش این بازی رو راه انداخته!

9.عده ای می گفتن پدرسگ خوش شانسِ مادر...!

10.عده ای هم در نماز شبِ نیمۀ شعبان در حرم امام رضا، برای سلامتی و موفقیت خودش و زنش و یافتنِ توفیقِ درکِ ارزشِ فقر دنیوی و ثروت اخروی شون، یک صلوات محمدی ختم می کردن.

11.عده ای هم بعد از چند روز، جنبش عظیمِ «گور بابای پول!انسان باش!» راه مینداختن.

12.شش ماه بعد هم در رسانه ها اعلام می شد که این مرد قهرمان، به دلیل فشارهای شدید مالی، از زنش جدا شد و خودکشی کرد.

13.احتمالا الان من در مراسم بزرگداشت این جوان قهرمان در مسجد بلال صداوسیما بودم.برای شادی روحش...هیچ کاری نمیشه کرد!

+   93/03/19     ابله خاتون  | 

«زن زیبای بدبخت» هیچ معنایی ندارد.

زن بودن خودش یک جور خوشبختی است. زیبا بودن هم یکی دیگر. نمی شود که آدم برای خوشبخت بودن، همۀ مصادیق آن را داشته باشد. یکی دو دانه بس است.

+   92/12/24     ابله خاتون  | 

اگه مهمون حبیب خداست، خدا خودش بیاد شام و ناهارشونو بده و ظرفاشونو بشوره!

مگه من مسئول رفیق بازیای خدا هم هستم؟

+   92/07/18     ابله خاتون  | 

اینایی که از جاهایی مثل علی آباد کتول و نورآباد ممسنی و فسا و... پاشون می رسه تهران،یه چند صباحی خونه نوه عمه باباشون مهمونن یا مثلا یه دو سالی دانشجو میشن یا مثلا باباشون خونه زندگیشو فروخته که بچه هاش توی پایتخت ادامه حیات پربرکتشون رو بدن؛ بعد وقتی ازشون می پرسن بچه کجایی، در حالیکه دارن از شدت تلاش برای پنهان کردن لهجه شون به دو قسمت مساوی تقسیم میشن، میگن:تهرون!
توی ادارات، وقتی کارمند بلند میگه «خانوم چوپان زاده خنجورشاد! محل تولدتون رو ننوشتین»،با حرص میرن جلو کپی شناسنامه شون رو می کوبن رو میز!
به محض پیاده شدن از اتوبوس، به راننده تاکسی که گیر سه پیچ داده که «خانوم!ماشین می خوای؟» به جای فحش های معمول «گُسپند!تیر به دل!جز جگر بزنی!»، با یک ایش غلیظ می فرمایند:شهرستانی!دهاتی!
از ترس اینکه ملت بهشون بگن دهاتی و ندید بدید، بقیه پولشون رو از بقالی و راننده تاکسی نمی گیرن.
بعد از یه چند سالی که می فهمن هرچی بیشتر تلاش کنی بگی دهاتی نیستی، بیشتر بهت شک می کنن، تاکتیکشون رو عوض می کنن.اگه ازشون بپرسن بچه کجایی میگن:خودم تهران!خودم ها!خودم!» بعد اگه بهشون گیر بدن که خب خودت که هیچی، اجدادت اهل کجا بودن، دیگه نهایتاً به مرکز استانشون قناعت می کنن!
وقتی با ننه شون تلفنی حرف می زنن صدای گوشیو کم می کنن کسی نشنوه، بعد با فارسی شدید اللحن میگن:30مین دیگه بهت زنگ می زنم مامی!» ولی این مامی رو عمرا نمیارن تهران مبادا توی خیابون دهاتی حرف بزنه آبروشون رو ببره!
اگه یه لباس بپوشن که دوستاشون بگن وای چقدر خزه، دهان مبارک به صورت افقی می گشایند که:اینو میگیییییی؟ آوردم واسه خزپارتی دیگههههه!
دوستای جدید فشن و خوشگلشون رو که اسم هاشون قطعا جز آزی و یاسی و ژاکلین و پارمیدا و امثالهم نیست، دعوت نمی کنن خونه شون که نفهمن اینا از کجا اومدن.غافل از اینکه همین ژاکلین جون تا دیروز اسمش سکینه بوده، از اکبرآباد سفلی اومده و الان در پانسیون ساکنه و با روابط عمومی روزگار می گذرونه.
اواخر دوران اقامت که دیگه احساس سیتیزن شدن پیدا کردن، بابا و ننه رو خفه می کنن که«برو محل تولدم رو توی اون شناسنامه کوفتی عوض کن!» وقتی هم که از ثبت احوال ناامید میشن، با ژاکلین جون صمیمی میشن که بتونن برن پانسیون و روابط عمومی شون رو برای هرچه بهتر گذراندن روزگار، تقویت کنن!

پ.ن:من خودم اهل علی آباد کتولم!

+   92/05/03     ابله خاتون  | 

می دونین «هنر نزد ایرانیان است و بس» یعنی چی؟

یعنی ایرانی ها فقط هنر دارن! علم و فرهنگ و ادب و شعور و شخصیت و چیزای دیگه رو کلاً ندارن!

+   92/03/08     ابله خاتون  | 

وقتی شوهر نداشتم خیلی چیزها نداشتم. مثلاً لباس عروس نداشتم، سفرۀ عقد نداشتم، جشن عروسی نداشتم، فیلمبردار و عکاس ویژه نداشتم، به قول ننۀ خدابیامرزم همسر و هم بالین نداشتم -که خیلی بد بود-، پایۀ سفر و خوشگذرانی ویژه نداشتم، خانه ای که بتوانم تویش هرجور دوست دارم لباس بپوشم نداشتم، اصلاً خیلی از لباس هایی را هم که دوست داشتم نداشتم!

عارضم خدمتتان که حتی مشکلات ناجور هم نداشتم. خروپفی که از خواب بیدار و از اتاق بیرونم کند نداشتم، کسی که بروم پشت سرش همه کشوها را ببندم و چراغ ها را خاموش کنم نداشتم، کسی که از دستش حرص و قرص آرام بخش بخورم نداشتم، تازه مادرشوهر هم نداشتم، پدرشوهرو خواهرشوهر و فامیل شوهر نداشتم، شهر و دیار شوهر نداشتم، مسئولیت نداشتم، دعوا و قهر نداشتم، پشیمانی نداشتم، اشک و آه و حسرت هم نداشتم.

حالا بحمدلله همه را دارم. الحق که نعمت های خداوند، یکی از یکی بزرگتر و غیرقابل انکارتر است!

+   92/01/31     ابله خاتون  | 

همسر: نمی دونم چه کار خوبی تو زندگیم کردم که خدا تو رو بهم داد.

من: عزیزم!این پاداش تو نیست.مجازات منه!

+   91/12/15     ابله خاتون  | 

چاق  که باشی همه یک جور دیگر نگاهت می­کنند. خودت هم به خودت یک جور دیگر نگاه می­کنی. با خودت یک جور دیگر رفتار می­کنی. برای خودت چارچوب می­گذاری. گلیمت را کوچک می­کنی و سعی می­کنی پاهای درازت را به زور تویش جا بدهی. بنابراین بخشی از پادردت تقصیر دیگران است. آن مدادهای لاغر مردنی­ که جان می­کَنند یک چند کیلویی به بعضی از جاهایشان اضافه کنند یا از آن مانکن­هایی که هرجا گنده­ای مثل من را می­بینند، با حسن نیّت مزخرف­شان بهش نزدیک می­شوند و گپ را با معرفی دخترخالۀ زیبایشان شروع می­کنند که از قضا خیلی چاق بوده و زیبایی­اش زیر این چاقی پنهان بوده و تنها مانده بوده و سلامتی­اش هم حسابی به خطر افتاده بود. و بالاخره از یک دکتر خوب، یک رژیم عالی گرفته و در مدت تنها یک سال، سی و پنج کیلو وزن کم کرده و حالا یک هلوی خواستنی شده و خواستگارها پشت در خانه­اش صف کشیده­اند.بعد لبخند مزخرفی تحویل آدم می­دهند و دهانشان را به این دو جملۀ نحس باز می­کنند:«راستی عزیزم!من یک متخصص تغذیۀ خیلی خوب می­شناسم.می­خواهی شماره­اش را بهت بدهم؟»

اینجاست که ما گنده­ها دلمان می­خواهد فریاد بزنیم: خفه شو نکبت...

 


ادامه مطلب
+   91/10/04     ابله خاتون  | 

جناب آقای د.م سلامنا فی روحه، روی منبر پیامبر نشسته، دربارۀ یار غارش میگه: «عُمَر خطاب، هم حرامزاده بود و هم ولد زنا!سندش رو هم میذارم جلوتون.»

به فرض که فلانی با سندِ تو حرام زاده، باید بری روی منبر به مردم اینا رو بگی؟حالا ما هیچی! ولی آخه توی مملکتی که پر از سُنّیه...؟
اصلاً از کجا معلوم که خود تو حلال زاده باشی؟ اصلاً من میگم تو هم حرام زاده ای. کی به کیه؟ تازه هپاتیت بی هم داری! سندش رو هم وقتی نشون میدم که تو سند حرام زاده بودن اون بنده خدا رو نشون بدی.والله!

+   91/08/29     ابله خاتون  | 

خشت اول چون نهد معمار کج/با لَقَد، آرام باید ریختش
ورنه حتی بلدوزر هم طفلکی/زورِ تخریب ثریا نیستش

+   91/03/23     ابله خاتون  | 

سال 91 برای ایرانیان:
فروردین:وقتِ عید دینی و حال و حول.
اردیبهشت:بهترین ماه برای سفر به طبیعت.
خرداد:چرت زدن و منگ بودنِ مداوم از هوای بهاری.
تیر:فرار از گرما به سوی ییلاق جات!
مرداد:روزه و غرغر از گرسنگی و تشنگی.(خب نگیر برادرِ من!روزه است.زور که نیست!)
شهریور:ماهِ عروسی و میهمانی.
مهر:شروعِ کار.
آبان:خستگی از کار.(آخه مگه آدم چقدر می تونه کار کنه؟زندگی که همش کار نیست!)
آذر:ماهِ مرگ و میر در راستای عقب انداختنِ عروسی ها.
دی:پایانِ مرگ و میر از شدت سرما.
بهمن:ماهِ تعطیلیِ کار در راستای ابرازِ شادی برای پیروزی انقلاب اسلامی.
اسفند:آماده شدن برای عید دیدنی و حال و حول.

+   91/03/20     ابله خاتون  | 

ایران کشوری است که در آن مردم پس از خستگیِ مفرطِ 3 ماه خوابِ زمستانی، 13 روز خوب استراحت کرده و سپس وارد 3ماه چُرتِ بهاره می شوند تا برای 3ماه تفریح تابستانی آماده گردند.

+   91/01/07     ابله خاتون  | 

خواهرم: این لوله کشیِ گاز ته دریا کار کدوم کشوره؟
بابام: 30تا کشور همکاری می کنن.
خواهرم: ایران چیکار می کنه؟
بابام: مدیریت می کنه.مواظبه که یه وقتی ماهی ها لوله ها رو نخورن

+   90/11/13     ابله خاتون  | 

اگر تو بمیری، من نمی میرم

کدام گناه بیش از این مرا لایق مرگ می کند؟!

+   90/08/27     ابله خاتون  | 

خانه مینا همیشه تاریک است.می گوید به نور حساسیت دارم.مرده شور ببرد این حساسیتش را.من کور می شوم توی خانه اش.کور می شوم.کر می شوم.لال می شوم.شوهرش رفته ماموریت کاری یک هفته ای.مینا غر می زند.غذا نمی پزد.خانه را تمیز نمی کند.آرایش نمی کند.ظرف ها را نمی شورد.دلتنگی می کند.خانه تاریک است و من کور و کر و لال شده ام.

مینا همیشه از مردها متنفر بود.تظاهر نمی کرد.واقعا حالش از همه مردها بهم می خورد و می گفت که هرگز ازدواج نمی کند.اما یک روز با چشم های سرخ و پر از اشک آمد و گفت:خاک بر سرم شد.بدبخت شدم.من عاشق شدم.»و حالا دوسال و نیم است که ازدواج کرده و وقتی شوهرش نیست زندگیش اینجوری می شود.آدم ها عوض می شوند.مینا عوض شده و من هم.من که زمانی عاشق شده بودم حالا نمی دانم که کی را دوست دارم و کی را دوست ندارم.و اینکه می توانم عاشق کسی باشم یا نه.و اینکه می توانم بقیه عمرم را با یک مرد زندگی کنم یا نه.زندگی ماجرای مضحکی است.

+   90/07/21     ابله خاتون  | 

هرچیزی نشانه ای دارد.نشانه دوست داشتن این است که یکوقتهایی بخاطر کسی که دوستش داری کاری بکنی که برایت سخت است یا اصلاْ منطقی نیست.برای اینکه بهش ثابت کنی بعضی وقتها حتی اجازه دارد احمق باشد و در اوج حماقت باز هم دوستش خواهی داشت.
+   90/05/25     ابله خاتون  | 

تفنگت را زمین بگذار
سرزمین تو را ترک خواهم کرد
نفسی اگر مهلت بدهی
ورنه مرا تسلای بزرگی خواهد بود
اگر به خاکِ خود بسپاری ام
ای دشمن عزیز

+   90/05/23     ابله خاتون  | 

«روز گذشته اولين وزارتخانه جديد دولت متشكل از وزارت مسكن، راه و ارتباطات به تصويب نمايندگان مجلس رسيد.»(ابوذر زمانه،کیهان)

دولت ایران با ادغام سه وزارتخانه مسکن،راه و ترابری و ارتباطات،وزارتخانه «مُسکرات» را تشکیل داد.با این ادغام عالمانه،ایران در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال خودکفا شد.رئیس دولت که خواست نامش فاش نشود،در مصاحبه ای گفت:«ما در تهیه نوشیدنی های حلال و حلّال برای جلسات هیات دولت و میهمانی های دولتی ها دچار مشکل که بحمدلله با ادغام سه وزارتخانه که جدابودنشان تنها باعث اسراف پول بیت المال و افزایش قدرت کنترل و توان انتقادی مجلس به دولت و قلب امام را به درد،این مشکل کاملاً حل و این خود گام دیگری در جهت تسریع روند ماست.» 

+   90/03/12     ابله خاتون  | 

 

جسارتاً جریان انحرافی منتظر امام زمان است.ما منتظر کی باشیم؟

+   90/03/11     ابله خاتون  | 

بدترین نوع عشق(؟)،عشق مشروط است.اندکی نورز،خواهی دانست.
+   90/02/31     ابله خاتون 

    یک مرضی همیشه در من بوده.هروقت کسی عزیزی از دست داده دلم خواسته ازش بپرسم که آیا حاضر بود فلان چیز مهم را که دارد نداشته باشد یا از دست بدهد و بجایش آن عزیزش به زندگی برگردد؟اما هیچوقت از هیچکس نپرسیدم.چون چنین سوالی یا توهین به نظر میاید و یا طرف توی رودربایستی میماند و بد میشود چه راست بگوید چه دروغ.آخر یک وقتهایی آدم با خودش میگوید فلانی زندگیش را کرده بود.آردش را بیخته و الکش را آویخته بود.آماده بود بی آنکه بداند و چرا آدم باید چیزهای خوب زندگیش را بدهد تا کس دیگری که سهم خودش را زندگی کرده و رفته چون باید میرفته،به دنیا برگردد؟ها؟مگر اینکه آن عزیز آنقدر عزیز بوده باشد که بودنش همه چیز  باشد و نبودنش هیچ چیز. که اینهم خب معمولا نمیشود.عزیزترین چیز آدم جان است که اگر وقتی سالم و عاقل و حواس جمع است ازش بپرسی میگوید که آنرا به کسی نمیدهد هرقدر برایش عزیز باشد.چون اینجور که شنیده ام آدم فقط یکبار زندگی میکند.

+   90/02/18     ابله خاتون  | 

توی این شهر بی ریخت،شعر حافظ و چای داغ و کلاس استاد محبوب هم که براه باشد،باز پنجره ها رو به برج میلاد باز میشوند تا یادت نرود که قفس هرقدر هم بزرگ باشد،باز فقط یک قفس بزرگ است.

+   90/02/17     ابله خاتون  | 

 

ـ دوستم داری؟

ـ راستش را بگویم؟

ـ نه.خوبش را.

+   90/02/02     ابله خاتون  | 

پنجشنبه شب،شبکه دو سیما:

_آقای ده نمکی!میگن شما واقعا فیلمساز نیستید!

_نظر اونا برای من مهم نیست.مردم باید بگن.که اگر اینطور بود نمیومدن سینما چند میلیارد تومن پول بدن فیلم منو ببینن.

 

_اصغر آقا!میگن تازگیا هرچی سبزی میارین پلاسیده و بدمزه اس!

_نظر اونا واسه من مهم نیست.اگه بد بود که گوسفندای مش حسین انقدر با لذت نمیخوردنشون.

+   90/01/26     ابله خاتون  | 

عصبانی بود که خدا در قرآن بیشتر خطاب به مردها حرف زده.

گفتم:خدا اگر زن نبود اینهمه مردها را نصیحت نمی کرد.

ـ زن؟اینهمه به مردها حق و حقوق داده!

ـ شاید زن تنهایی بوده!

+   90/01/20     ابله خاتون  | 

پیراهن گلدار پوشیده ام و روسری ام را پشت سرم گره زده ام.گوشه ی حیاط خانه ی کاه گلی ام روی آتش توی تابه ی بزرگی بادمجان های تازه را توی روغن میچرخانم.بوی روغن حیوانی داغ و بادمجان سرخ شده عطر زنانه است.خم میشوم،یک تکه هیزم دیگر میگذارم و آتش را فوت میکنم.بلند میشوم.چشمهای پر از دودم را میمالم و بچه های قد و نیم قد سرخوشم را نگاه میکنم که دارند توی خاک و گل و پهن بالا و پایین می پرند و سعی میکنند به بره ی قهوه ای شان حرف زدن یاد بدهند.آدم بشود که چی؟بگذارید حیوان بماند!

    وسط باغچه ام نشسته ام.سبزی هایم را نوازش میکنم.دلم نمیاید بچینمشان.چشمم به پایین پیراهنم میفتد.پیراهن محبوبم سوخته.عیبی ندارد.پینه اش میکنم.گلدار است.معلوم نمیشود.بچه هایم دارند دعوا میکنند.بزرگه میخواهد فحش یاد بره بدهد و کوچکترها مخالفند.بی تربیت میشود!بی تربیت میشود!برای طفلکانم هنوز زود است که بدانند بعضی وقتها فحش دادن خوب است و دل آدم را آرام می کند.

    کمرم درد میکند.جارو زدن کار سختی نیست.اما بعضی وقتها تمام که میشود دیگر نمیتوانم صاف بایستم.به سختی بلند میشوم.لباس های خشک شده را از روی بند برمیدارم،تا میکنم و میگذارم توی بقچه ها.

    مادرشوهرم آمده خبر بچه ها را بگیرد.زن خوبی است.فقط گاهی کمی با کنایه حرف میزند.خودم را به نشنیدن میزنم.مثل همیشه خیال میکند نفهمیده ام.گوشه ی سوخته ی پیراهنم را توی مشتم میگیرم که نبیند.چای میخورد و میرود.

    شوهرم آمده.بچه ها می نالند که بره ی سفید میخواهند.قهوه ای ها خنگ اند.بچه ها ساکت باشید!بابا خسته است.شام را خورده ایم.سینی را شسته ام.بچه ها گوشه ی خانه خوابشان برده.رختخواب ها را پهن میکنم و یکی یکی شان را میگذارم توی جایشان.شوهرم نمازش را خوانده و دراز کشیده.مادرت سلام رساند.گفت یک سری به ما بزن!چشم هایش بسته است.خسته ام.بسم الله الرحمن...

در زندگی قبلی ام شاید من مادربزرگم بوده ام!

+   90/01/17     ابله خاتون  | 

بی درد بودن یعنی مثلاً کنار کشتزار کلزا توقف کنی تا با گام های بلند و بی پروا بروی وسط مزرعه ی گل(؟) عکس یادگاری بگیری.

+   90/01/05     ابله خاتون  | 

 

اگه به از دست دادن اعتقاد داشته باشی،خیلی چیزها رو از دست میدی.

اما اگه به از دست دادن اعتقاد نداشته باشی،چیزی به دست نمیاری.

+   89/03/15     ابله خاتون 

 

می گویند سرنوشت آدم به نامش بسته است

کاش  مادرم  مرا  تو  می نامید

+   89/02/31     ابله خاتون  | 

حجاب آنوقت معنا میبازد

که من پیش بابا روسری ندارم

با آنکه با من نامحرم ترین مرد دنیاست

+   89/02/26     ابله خاتون  | 

مطالب قدیمی‌تر